یک خلوت عاشقانه با حضرت…

یک خلوت عاشقانه با حضرت…

 

سخن کز دل برآید دل‌نشین است
کلام نازنینان نازنین است

شنیدم نیمه شب نام مرا برد…
وزان پس گوش دل با او قرین است

لب شیرین! سخن شیرین! چه شیرین…
بر آن شیرین دهن صد آفرین است

نفس هایش نسیم زندگانی…
و او عیسی دم این سرزمین است

مرا با زلف مشکینش قراری است
که در بندم کشیده است و ازین است

که هر سویم کشد او می کشد، دل…
شده در بند آن‌که دل‌گزین است

نهاده بار عشقش را به دوشم
شدم شرمنده شبنم بر جبین است

ندارم طاقت باری که سنگین
به دوش آسمان ها و زمین است

چو نامش در میان آمد دلم رفت
مرام عبد مهدی این چنین است

«غلام همت آن نازنینم»۱
که از غم های ما او هم غمین است

در آغوشش بمیرم عاشقانه
تمام آرزوی دل همین است

رهایم کن مرا ای نفس طامع!
مرا دامان ننگین کی نگین است؟

بیا «آزاده» باش «آزاد» باشیم
تو دیدی موج کی ساحل‌نشین است؟

چه امن عیش داری؟ با خبر باش!
که اسب عاشقان همواره زین است

«دلا در عاشقی ثابت قدم باش»۲
اگر تو رهنوردی مقصد این است

اگر سکان به دست عشق دادی…
چنین کشتی بگو کی گل‌نشین است؟

مکن هرکز تو ترک خانه‌ی عشق
که هرکه رفت ازین میهن، مهین است!

نوشتم عشق را با کلک مژگان
به اشک دیده این گوهر عجین است

دل «دریا» اگر خون شد عجب نیست…
امامش سرور «مستضعفین» است
سراینده: دریا (تخلص شعرهای مهدوی سراینده)

پ.ن:
۱و ۲ تضمین از حافظ
مهین: خار، بی ارزش

درباره نویسنده

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *