نامه اول

نامه اول

سلام ای حجت خدا
تصمیم گرفته‌ام اگر خدای بزرگ توفیق دهد از این به بعد وقتی بگذارم برای این که هر روز نامه بنویسم برایت…
بی مقدمه میروم سر اصل مطلب
ای مهربان‌ترین دوست…
ابر و باد و مه و خورشید وفلک در کارند که تو را از یاد من ببرند…
ولی من هر جا که نبود تو را میبینم رو به ویرانی است… هر جا که خالی از نور شماست حال همه آنجا بد است… اصلاً میدانید انگار خدا شما را آفریده که احوال همه را خوب کنید… عطر شما نسیم بهشت است… هر جا که بوی شما را استشمام میکنم اشک از دیدگانم جاری ‌می‌شود و حالم بهتر می‌شود… یک کلام شما نهایت همه خواست‌های هر انسانی هستید که هنوز لااقل قدر شمعی نور انسانیتش روشن است…
این نامه را ننوشته‌ام که بگویم گلی به سر شما زده‌ام… این نوشته شاید درد دل هر کسی باشد که حالی چون من دارد… من دیرگاهیست دنبال این بوده‌ام که عاشق شما باشم… بسیار تصمیم گرفتم دستم را بسپرم به شما… و شما مرا ببرید به هر آن جا که دوست دارید… ای عزیز دلم خدا شاهد است و شما می‌دانید گاه گاهی که نسیمی از طرف شما وزیده و رایحه خوش عشق شما را به من رسانده… در همان لحظه زانو زده ام و برای تمامی لحظه‌هایی که عاشقت نبوده ام گریسته‌ام… اینک با تمام خشوع به درگاه تان افتاده‌ام و گواهی می‌دهم “صراط مستقیم” آن راهی است که بهترین حال های هر انسانی در آن است… صراط مستقیم یعنی راه عشق… حال من فقط با عشق خوب است… گواهی میدهم شما گل سرسبد عاشقان هستید و من پای این شهادت نامه را با اشک امضا میکنم…
درد دلم زیاد است… اما دوست دارم در این نامه با شما از همین گفت و گو کنم… که چرا هر چه میکنم به شما نمیرسم…چرا هر بار که تصمیم میگیرم دل به جاده بسپارم و به شما برسم… همیشه یک راهزن کمین کرده به قافله عزم من می‌زند و غارت می‌کند تمام استواری تصمیم را… دل من حسرت عشق شما را دارد… چرا اینقدر پای ما لنگ است…؟ آخر مردیم آنقدر در حسرت نگاه شما ماندیم… همان نگاهی که اکسیر هستی است…
چقدر دوست داشتنی است این آیه ی قرآن! أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ …
آیا وقت آن نرسیده که دل را تسلیم عشق کنیم…؟ اگر امروز نه پس کی…؟ پس کی؟
شهادت می‌دهم که زیاد به داد من رسیده‌اید… زیاد نجاتم داده اید… اما نمیدانم چرا باز هم نمی‌شود… فقط سؤالی دارم از شما که از نهایت درماندگی است:
آیا با همه این همه سستی همت، امیدی به رسیدن به شما هست؟ شما را به خدا بگویید که برایم چاره ای دارید… تنها روزنه امیدم در این تاسیان بی انتها شما هستید…

ای ملجأ همیشه ابن‌السبیل‌ها
جا مانده ام شبیه یتیمی میان راه

یک دم بیا به خیمه ما جان مادرت
آتش بزن دل همه را با شرار آه

عجل الله فرجک

درباره نویسنده

نوشته های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *